فاطمه فاطمه است

نويسنده: حسین ترکی | یک شنبه 26 اردیبهشت 1389  ساعت 11:59 AM |  

 

 
جام جم آنلاين: اينک لحظه‌ وداع با علي (ع) ! چه دشوار است.اکنون علي بايد در دنيا بماند. سي سال ديگر! فرستاد ” ام رافع ” بيايد ، وي خدمتکار پيغمبر(ص) بود. از او خواست که - اي کنيز خدا، بر من آب بريز تا خود را شست ‌وشو دهم. با دقت و آرامش شگفتي، غسل کرد و سپس جامه‌ هاي نويي را که پس از مرگ پدر کنار افکنده بود و سياه پوشيده بود، پوشيد، گويي از عزاي پدر بيرون آمده است و اکنون به ديدار او مي‌رود.

به ام رافع گفت:
ـ بستر مرا در وسط اتاق بگستران.
آرام و سبکبار بر بستر خفت، رو به قبله کرد، در انتظار ماند.
لحظه ‌اي گذشت و لحظاتي …
ناگهان از خانه شيون برخاست.

پلک‌هايش را فروبست و چشم‌هايش را به روي محبوبش ـ که در انتظار او بود‌ ـ گشود.
شمعي از آتش و رنج ، در خانه‌ علي خاموش شد و علي تنها ماند . با کودکانش.
از علي خواسته بود تا او را شب دفن کند ، گورش را کسي نشناسد و … و علي چنين کرد.

اما کسي نمي ‌داند که چگونه؟ و هنوز نمي ‌داند کجا؟
در خانه‌اش؟ يا در بقيع ؟ معلوم نيست.
و کجاي بقيع ؟ معلوم نيست.
آنچه معلوم است،‌ رنج علي است، امشب، بر گور فاطمه .

مدينه در دهان شب فرو رفته است، مسلمانان همه خفته ‌اند. سکوت مرموز شب گوش به گفت‌وگوي آرام علي دارد.
و علي که سخت تنها مانده است، هم در شهر و هم در خانه ، بي ‌پيغمبر، بي ‌فاطمه. همچون کوهي از درد، بر سر خاک فاطمه نشسته است.

ساعت ‌ها است.شب ـ خاموش و غمگين ـ زمزمه درد او را گوش مي ‌دهد، بقيع آرام و خوشبخت و مدينه بي‌وفا و بدبخت، سکوت کرده ‌اند، قبر‌هاي بيدار و خانه‌ هاي خفته مي‌شنوند.
نسيم نيمه شب کلماتي را که به سختي از جان علي برمي‌آيد، از سر گور فاطمه به خانه‌ خاموش پيغمبر مي‌برد.
ـ بر تو، از من و از دخترت ـ که در جوارت فرود آمد و به شتاب به تو پيوست، سلام اي رسول خدا.
ـ از سرگذشت عزيز تو ـ اي رسول خدا ـ شکيبايي من کاست و چالاکي من به ضعف گراييد . اما، در پي سهمگيني فراق تو و سختي مصيبت تو، مرا اکنون جاي شکيب هست.
من تو را در شکافته گورت خواباندم و در ميانه‌ حلقوم و سينه من جان دادي، “انا لله و انا اليه راجعون”.

وديعه را بازگرداندند و گروگان را بگرفتند، اما اندوه من ابدي است و اما شبم بي‌خواب، تا آنگاه که خدا خانه‌اي را که تو در آن نشيمن داري، برايم برگزيند.
هم‌اکنون دخترت تو را خبر خواهد کرد که قوم تو بر ستمکاري در حق او همداستان شدند. به اصرار از او همه چيز را بپرس و سرگذشت را از او خبر گير.

اينها همه شد، با اين که از عهد تو ديري نگذشته است و ياد تو از خاطر نرفته است.
بر هر دوي شما سلام. سلام وداع کننده‌اي که نه خشمگين است، نه ملول.
لحظه‌اي سکوت نمود، خستگي يک عمر رنج را ناگهان در جانش احساس کرد. گويي با هر يک از اين کلمات، که از عمق جانش کنده مي‌شد ـ قطعه‌اي از هستي‌اش را از دست داده است.

درمانده و بيچاره بر جا مانده؛ نمي‌دانست چه کند؛ بماند؟ بازگردد؟ چگونه فاطمه را، اين‌جا، تنها بگذارد، چگونه تنها به خانه برگردد؟ شهر، گويي ديوي است که در ظلمت زشت شب کمين کرده است. با هزاران توطئه و خيانت و بي‌شرمي انتظار او را مي‌کشد.
و چگونه بماند؟ کودکان؟ مردم؟ حقيقت؟ مسئوليت‌هايي که تنها چشم به راه اويند و رسالت سنگيني که بر آن پيمان بسته است؟

درد چندان سهمگين است که روح تواناي او را بيچاره کرده است. نمي‌تواند تصميم بگيرد، ترديد جانش را آزار مي‌دهد، برود؟ بماند؟
احساس مي‌کند که از هر دو کار عاجز است، نمي‌داند که چه خواهد کرد؟
به فاطمه توضيح مي‌دهد: “اگر از پيش تو بروم، نه از آن رو است که از ماندن نزد تو ملول گشته‌ام، و اگر همين جا ماندم، نه از آن رو است که به وعده‌اي که خدا به مردم صبور داده است بدگمان شده‌ام”.

آنگاه برخاست، ايستاد، به خانه‌ پيغمبر رو کرد، با حالتي که در احساس نمي‌گنجيد، گويي مي‌خواست به او بگويد که اين “وديعه‌ي عزيز”ي را که به من سپرده‌اي، اکنون به سوي تو بازمي‌گردانم، سخنش را بشنو. از او بخواه، به اصرار بخواه تا برايت همه چيز را بگويد، تا آن‌چه را پس از تو ديد يکايک برايت برشمارد.

فاطمه اين‌چنين زيست و اين‌چنين مرد و پس از مرگش زندگي ديگري را در تاريخ آغاز کرد. در چهره همه‌ ستمديدگان ـ که بعدها در تاريخ اسلام بسيار شدند ـ هاله‌اي از فاطمه پيدا بود. غصب شدگان، پايمال شدگان و همه‌ قربانيان زور و فريب نام فاطمه را شعار خويش داشتند. ياد فاطمه، با عشق‌ها و عاطفه‌ها و ايمان‌هاي شگفت زنان و مرداني که در طول تاريخ اسلام براي آزادي و عدالت مي‌جنگيدند، در توالي قرون، پرورش مي‌يافت و در زير تازيانه‌هاي بي‌رحم و خونين خلافت‌هاي جور و حکومت‌هاي بيداد و غصب، رشد مي‌يافت و همه‌ دل‌هاي مجروح را لبريز مي‌ساخت.
اين است که همه جا در تاريخ ملت‌هاي مسلمان و توده‌هاي محروم در امت اسلامي، فاطمه منبع الهام آزادي و حق‌خواهي و عدالت‌طلبي و مبارزه با ستم و قساوت و تبعيض بوده است.
از شخصيت فاطمه سخن گفتن بسيار دشوار است. فاطمه، يک ” زن ” بود، آن‌ چنان که اسلام مي‌خواهد که زن باشد. تصوير سيماي او را پيامبر خود رسم کرده بود و او را در کوره‌هاي سختي و فقر و مبارزه و آموزش‌هاي عميق و شگفت انساني خويش پرورده و ناب ساخته بود.

وي در همه‌ ابعاد گوناگون زن بودن نمونه شده بود.
مظهر يک دختر، در برابر پدرش.
مظهر يک همسر در برابر شويش.
مظهر يک مادر در برابر فرزندانش.
مظهر يک ” زن مبارز و مسئول ” در برابر زمانش و سرنوشت جامعه‌ اش.

وي خود يک “ امام ” است، يعني يک نمونه مثالي، يک تيپ ايده‌آل براي زن، يک “ اسوه ” ، يک شاهد براي هر زني که مي‌خواهد ” شدن خويش ” را خود انتخاب کند.
او با طفوليت شگفتش، با مبارزه‌ مدامش در دو جبهه خارجي و داخلي، در خانه‌ پدرش، خانه‌ي همسرش، در جامعه‌اش، در انديشه و رفتار و زندگيش، “چگونه بودن” را به زن پاسخ مي‌داد.

نمي‌دانم چه بگويم؟ بسيار گفتم و بسيار ناگفته ماند.
در ميان همه جلوه‌هاي خيره کننده‌ روح بزرگ فاطمه، آنچه بيشتر از همه براي من شگفت‌انگيز است اين است که فاطمه همسفر و همگام و هم‌ پرواز روح عظيم علي است.

او در کنار علي تنها يک همسر نبود، که علي پس از او همسراني ديگر نيز داشت. علي در او به ديده يک دوست، يک آشناي دردها و آرمان‌هاي بزرگش مي ‌نگريست و انيس خلوت بيکرانه و اسرارآميزش و همدم تنهايي‌هايش.
اين است که علي هم او را به گونه‌ ديگري مي‌نگرد و هم فرزندان او را.
پس از فاطمه، علي همسراني مي‌گيرد و از آنان فرزنداني مي‌يابد. اما از همان آغاز، فرزندان خويش را که از فاطمه بودند با فرزندان ديگرش جدا مي‌کند. اينان را “بني‌علي” مي‌خواند و آنان را “بني‌فاطمه”.

شگفتا، در برابر پدر، آن هم علي، نسبت فرزند به مادر و پيغمبر نيز ديديم که او را به گونه‌ي ديگر مي‌بيند. از همه‌ي دخترانش تنها به او سخت مي‌گيرد، از همه‌ تنها به او تکيه مي‌کند. او را ـ در خردسالي ـ مخاطب دعوت بزرگ خويش مي‌گيرد.
نمي‌دانم از او چه بگويم؟ چگونه بگويم؟

خواستم از ” بوسوئه ” تقليد کنم، خطيب نامور فرانسه که روزي در مجلسي با حضور لويي، از ” مريم ” سخن مي‌گفت . گفت : هزار و هفتصد سال است که همه‌ سخنوران عالم درباره مريم داد سخن داده‌اند.
هزار و هفتصد سال است که همه فيلسوفان و متفکران ملت‌ها در شرق و غرب، ارزش‌هاي مريم را بيان کرده‌اند.
هزار و هفتصد سال است که شاعران جهان در ستايش مريم همه‌ ذوق و قدرت خلاقه ‌شان را به کار گرفته ‌اند.
هزار و هفتصد سال است که همه‌ هنرمندان، چهره‌نگاران، پيکرسازان بشر، در نشان دادن سيما و حالات مريم هنرمندي ‌هاي اعجاز‌گر کرده‌ اند.

اما مجموعه‌ گفته‌ها و انديشه ‌ها و کوششها و هنرمندي‌‌هاي همه در طول اين قرن‌هاي بسيار، به اندازه‌ اين کلمه نتوانسته ‌اند عظمت‌هاي مريم را بازگويند که: “مريم (س)، مادر عيسي (ع) است “.
و من خواستم با چنين شيوه ‌اي از فاطمه بگويم. باز درماندم

خواستم بگويم، فاطمه دختر خديجه‌‌ي بزرگ است.
ديدم فاطمه نيست.
خواستم بگويم که فاطمه دختر محمد است.
ديدم که فاطمه نيست.
خواستم بگويم که فاطمه همسر علي است.
ديدم که فاطمه نيست.
خواستم بگويم که فاطمه مادر حسين است.
ديدم که فاطمه نيست.
خواستم بگويم، که فاطمه مادر زينب است.
باز ديدم که فاطمه نيست.
نه، اين‌ها همه هست و اين همه فاطمه نيست.
فاطمه، فاطمه است

دكتر علي شريعتي-برگرفته از كتاب فاطمه فاطمه است

ادامه مطلب

 

 

(0) نظرات

 

ازميان شعله هاقسمت4

نويسنده: حسین ترکی | یک شنبه 26 اردیبهشت 1389  ساعت 1:43 AM |  

 

قسمت 04

من دختر نبوّت و مادر امامتم، اينجا مدينه و خانه‏ي همسرم است، و سال‏هاي زندگي ما اهل‏بيت.
زندگي در کنار همسري چون اميرالمؤمنين علي بن ابي‏طالب عليه‏السّلام به همه‏ي عوالم مي‏ارزد.
همسرم اوّل شخصي است که به پدرم ايمان آورده، و روزي نمي‏گذشت مگر اينکه پدرم فضيلتي از او مي‏گفت و اين منم که سراپا شادي‏ام.
پدرم پس از عروسيمان به ديدنم آمد، و باز هم به ديدنم آمد. مي‏دانستم چه حالي دارد. آخر نه سال تمام من و او با هم بوديم. و من هم دخترش بودم و هم مادرش. به خصوص بعد از خديجه که اميد و دلخوشي‏اش من بودم و حال هم که در خانه‏ي او نبودم.
اي کاش پدرم در خانه تنها مي‏ماند و عايشه در کنارش نبود. من خوب مي‏دانستم پدرم چه مي‏کشد. پدرم ديگر بيش از اين همين فاصله‏ي کم بين خانه‏ي خود و زندگي ما در خانه‏ي همسرم علي را تحمّل ننمود و ما

[ صفحه 23] 

ادامه مطلب

 

 

(0) نظرات

 

ازميان شعله هاقسمت3

نويسنده: حسین ترکی | شنبه 25 اردیبهشت 1389  ساعت 11:42 AM |  

 

قسمت 03

من صدّيقه‏ام، اينجا مدينه است، و سال‏هاي اوّل و دوّم هجرت پدرم.
اکنون فاطمه‏اي نه ساله شده‏ام و پدرم پنجاه و چهار ساله و بازهم براي او مادري مي‏کنم.
اين روزها همسر جديد پدرم عايشه با زبانش مرا مي‏آزارد و پدرم که خبردار مي‏شود چنان او را توبيخ مي‏کند و مرا تعريف که او پشيمان از گفته‏اش ديگر دَم نمي‏زند.
اسلام روز به روز اوج مي‏گيرد و رفته رفته فراگيرتر مي‏گردد.
بنا به رسم عرب در همين سنين براي من خواستگاران بيشماري مي‏آيند. هر روز خواستگاري جديد با عنوان و ادّعايي جديد. ديگر کسي باقي نمانده که به خواستگاري من نيامده باشد. از اشراف و بزرگان قبايل، از تجّار و ثروتمندان، از...، ولي هم من رضايت نداشتم و هم پدرم، تا اينکه:
روزي پسر عموي پدرم علي بن ابي‏طالب- که جواني بيست و

[ صفحه 17] 

ادامه مطلب

 

 

(0) نظرات

 

ازميان شعله هاقسمت2

نويسنده: حسین ترکی | شنبه 25 اردیبهشت 1389  ساعت 11:41 AM |  

 

 قسمت 02

من زهرايم، اينجا خانه‏ي پدرم در مکّه است، و سال‏هاي دهم بعثت.
دختري پنج ساله‏ام و يک دنيا مهر و عاطفه نسبت به پدر و مادرم.
هر روزه پدرم از خانه بيرون مي‏رود و به تبليغ مردم مکّه مي‏پردازد. آيات قرآن مي‏خواند و آنها را دعوت به اسلام مي‏نمايد.
چه بگويم که هر روز او را به نوعي آزار مي‏دهند. يک روز با زبان، يک روز با رفتار و کردار و روزي با سنگ و چوب و خارهاي بيابان.
وقتي او برمي‏گردد پاهايش را با اشک‏هايم شستشو مي‏دهم. او را در آغوش مي‏گيرم و او هم مرا، و اين براي پدرم به همه چيز مي‏آرزد. هر روز که من با دست‏هاي کوچکم خون‏هاي پاي او را- که از سنگ‏هاي مشرکين گلگون شده- مي‏شويم جاني تازه مي‏گيرد و با هر «بابا» که مي‏گويم آثار شادي در چهره‏اش نمايان مي‏شود.
آن قدر دور او مي‏گردم و او را مي‏بوسم و شيرين زباني مي‏کنم که پدرم تمام غم‏هايش را فراموش مي‏کند و با هر لبخند من قلبش يک دنيا شادي مي‏شود، و فردايش منتظر شيرين زباني‏ها و عاطفه‏هاي من است.

[ صفحه 11]

ادامه مطلب

 

 

(0) نظرات

 

ازميان شعله هاقسمت1

نويسنده: حسین ترکی | شنبه 25 اردیبهشت 1389  ساعت 11:37 AM |  

 

قسمت 01

من فاطمه‏ام اينجا مکّه است، و امروز بيستم جمادي‏الثانية، و پنجمين سال بعثت پدرم پيامبر.
اين روزها مادرم احساس ديگري دارد، و اين منم که مرتّب او را دلداري مي‏دهم، که نُه ماه است با او هم راز و هم سخنم.
پدر عزيزم- که از اعماق جان يکديگر را دوست مي‏دارمي- روزي وارد خانه شد. مادرم را ديد که در اطاق تنهايي با کسي هم صحبت است که گويي با رفيق ديرين خود سخن مي‏گويد. با تعجب پرسيد:
با که سخن مي‏گفتي؟
مادرم گفت: با کودک همراهم. به راستي عجب مادري دارم من.
امروز که از درد زايمان به خود مي‏پيچد فرستاده تا رفقاي قديمش، زنان قريش نزد او بيايند.
ولي همه او را رد کرده و خواستند عقده‏ي ازدواجش با پدرم را اين‏گونه انتقام بگيرند و هيچ يک به ياري نيامدند.

ادامه مطلب

 

 

(0) نظرات

 

روايت ديگر -اگر نبود فاطمه

نويسنده: حسین ترکی | شنبه 11 اردیبهشت 1389  ساعت 11:02 AM |  

 


 

ادامه مطلب

 

 

(0) نظرات

 

اگر نبود فاطمه

نويسنده: حسین ترکی | شنبه 11 اردیبهشت 1389  ساعت 10:57 AM |  

 

اگر نبود فاطمه

بِسْمِ اللَّهِ الْرَحْمنْ الْرَحيمْ
سخن درباره‏ي حديث قدسي مشهور و معروفِ «لَوْلا فاطِمَةُ لَما خَلَقْتُکُما» است. حديث مذکور در مقاطع مختلف تاريخي به لحاظ سند و يا احياناً به لحاظ دلالت مورد انتقاد قرار گرفته است. ما برآنيم که به لطف ايزد منّان، اين حديث را از زواياي مختلف مورد بحث و بررسي قرار دهيم. بنابر اين سخنِ ما در سه مقام خواهد بود.

ادامه مطلب

 

 

(0) نظرات